X
تبلیغات
دنیای سوفی























دنیای سوفی

تو نیستی اما برایت چای می ریزم ...

حالا که قرار است بهار بیاید

حالا که قرار است همه چیز نو بشود


بیا با هم همه ی یادگاریها را جمع کنیم


همه ی زباله های این رابطه ی بی امید را...


بیا عزیزم ... بیا این کیسه ی سیاه را دستت بگیر

منهم یکی یکی

با حوصله


می چینمشان ته کیسه


خاطراتمان از کیسه که سر رفت


با پا له شان کن


برای غصه های تکراری من هم یک جای کوچکی باز کن ...


بیا برای از بین بردن این عشق پوسیده


و هرچه که به پایش ریختیم


برای فراموش کردنش


و هیچ انگاشتنش


همین یکبار


تنها همین یکبار


به من کمک کن ...




پ.ن :‌من خیلی حالم خوبه ...


نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 6:6 توسط سوفی صابری|


که غم کنارِ قدم های من قدم بزند

شبِ مرا به همین سادگی رقم بزند

بیایی از سرِ این قصه عاشقم باشی

و رفتنت تهِ این قصه را به هم بزند

هزار نقشِ  جهان زخم بر تنم دارم

یکی بیاید و این نقش را قلم بزند

که اصفهان بشود دستگاهِ آوازم

و یک نفر هِی مضرابِ زیر و بم بزند

دوباره درد بپیچد به جانِ تاکستان

به قلبِ هرچه شراب است رنگ غم بزند

که مولوی بشوم شمس داستان باشی

و عشق از غمِ ما در سماع دَم بزند

دوباره از سر این سطر شب شروع بشود

و غم کنار قدم های من قدم بزند ...

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 3:24 توسط سوفی صابری|

برای دوست جوانم آنا ...

چهل روز بی تو گذشت

و من دلخوشم به نوازش های هر ۵شنبه ات ...

عزیزم ، دست های مهربانت را

بکش به سردی این سنگ

و بشور اسم مرا با اشک

چرا که من

با این جمجمه ی نیمه پوسیده

هنوز هم به تو فکر میکنم ...

نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 3:12 توسط سوفی صابری|

برای احساس مشترک من و شبنم سمیعی ....


این روزها مدام رویِ بند خاطرات پهن می شوم

هی از درزِ شعر می زنم بیرون

بی آنکه چیزی نوشته باشم ، شاعر می شوم

و آسمان را بی هیچ تلاشی تووی لیوانم جا میدهم...

می خواهم سنجاقکِ پَرپَریِ خودم باشم

و هی با سر بروم تووی شیشه ی ماشین ها

بعد ، زخمم را ضمیمه کنم به دیوارهایی

که حق نداریم

روی شان آگهی بچسبانیم

و به قدرتم افتخار کنم ...

می خواهم دلم از خودم بزند بیرون

سرش را بگذارد روی دوشم

و تا ابد خواب پاییز ببیند

خواب کلمه ببیند

خواب انار و سنجاقک و شیشه...

باید کسی باشد

باید کسی باشد وقتی بهانه میگیری ، بفهمد

بفهمد که درد داری

که زندگی درد دارد...

می خواهم مثل بادبادکی قرمز

از نردبان کاج بالا بروم

و به ماه برسم...

من ، انگاری تمام شده ام

و خورشید آهسته با خاکسترم بازی میکند !!!

سال هاست ، تنها فصل این اتاق

پاییز است

فصلِ جفت گیریِ شعرهای عاشقانه

در بی قراریِ پرنده و بوی باروت...

و من چه بیهوده

کفش هایم را سمت آمدنت جفت میکنم ....



پ ن : ما را به حال خودمان رها کنید لطفن ....

نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 22:51 توسط سوفی صابری|


بزرگترین اشتباه زن در یک رابطه اینه که:


توی ابراز علاقه پیشقدم شه…


چون بدست که نمیاره هیچ، به سرعت از دست می ده


هم دلشو، هم رابطشو


نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 1:35 توسط سوفی صابری|

 

دوستت دارم


حتی وقتی از پلکان چشم هایم سر می خوری

 
پایین می آیی

.

.

.
می افتی ...


چه فرقی می کند دیو سیاه باشی یا سپید


من مثل تمام چل گیس هایی که اسیر طلسم هستند


از آرزوهایم کلیدی میسازم


که به در تمام برج ها بخورد ... 

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 18:7 توسط سوفی صابری|


وقتی که بچه بودم

خوبی ، زنی بود که بوی سیگار می داد

وقتی که بچه بودم

مردم نبودند

و گاهی خودم هم اضافه بودم

دانشگاه نمی رفتم که عاشق شوم

افسرده و یا ...

شاید حتی شاعر هم نمی شدم

ولی گاهی خواننده بودم

 حالا شعر مینویسم

تفاوتی ندارد که بقیه قبولم داشته باشند یا نه ...

حالا شبیه شعرهایم هستم

به آخرِ رمانتیک اعتقاد دارم

و سمت دیگر روحم را شناخته ام

هر سال عشقی ناکام را تجربه کرده ام

تقویم ها را ورق زده ام

و حادثه ی شومِ یک مرد را

که مرد نبود...


نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 3:56 توسط سوفی صابری|

اخم که می کنی\در دل هیچ ابری جا نمیشوم\و پروانه های پیراهنم آنقدر گریه میکنند\که 


رگبارهای اردیبهشت انگشت به دهان میمانند\وقتی که با اخم میخوابی\انگشتهایت را میبوسم 


و یواشکی از پاکت سیگارت\مارلبرو های پایه بلندت را کش میروم\ هی دووود میکنم\هی دووود 


میکنم\چقدر طعم لبهای تو را میدهند\طعم بوسه هایت را زیر درخت آلوچه\وقتی دود 


سیگارت را توی دهنم پوووووف میکردی\و من زیرزیرکی میخندیدم و سرفه ام میگرفت\

 

خوابیدی...با اخم\و من با هر حلقه ی دود بوسه ای برای اخم های شیرینت میفرستم\برای خط 


های پیشانی ات که انگار\ به زمین و زمان فحش میدهند\چقدر این اخم ها را دوست دارم\چقدر 


این مرد را دوست دارم\رویاهای کشف نشده مان را\پرده های سبز-آبی اتاق خوابمان را\و نان 


و پنیر و سبزی خوردن\ روی بهار خواب....

 

چقدر شکل آرزوهای من هستی\و این رویاها جزتو به هیچ مرد دیگری نمیآید\گونه ی خیال هایم 


را میبوسم\و تو توی خواب لبخند میزنی...

 

فندکت را بو میکشم\و عطر آشنای دست تو\ میپیچد تووی تنم\آآآه چقدر همه چیزِ این زندگی به 


هم می آید\حتی اخم های تو\که میتواند دلیل بوسه های دلبرانه باشد\و چشم هایت\آآه 


چشمهایت که بشارت صبح و رستگاری ست....

 

این خانه ، خانه ی ماست \ و تو آنقدر خوبی که اجازه میدهی\همه ی کلاغ ها\ روی پشت باممان 


لانه کنند\ما از کلاغ های سیاه نمی ترسیم\ما از هیچ غمی نمی ترسیم\چون تو آنقدر بزرگی که 


سروها را از قد کشیدن می اندازی\ و به من اجازه میدهی از پشت شال گردن رنگی ات\گردنت را 


ببوسم\ و هی روزهای قشنگ را دید بزنم\با اخم هم که بخوابی خوبی\ و انقدر میتوانم برایت 


بنویسم\که همه ی چراغ های آسمان روشن شود\و زمستان از پشت 


پلک های تو فرار کند\معجزه ی عجیبی رخ میدهد انگار....

 

امشب بد نقشه ای برای پاکت سیگارت کشیده ام \میخواهم هی مزمزه کنم\ طعم آشنایت را


\یکی 


دونخِ دیگر که بکشم\صبح شده و این شعر تمام میشود\خدا را چه دیدی\ شاید اخم های تو باز 


شود\مثل روبان قرمز موهایم\که دوست داری بی هوا بازش کنی...

 

من خیلی خوشبختم\که هنوز تو را دارم\که هنوز میتوانیم تمام این خانه را پیاده قدم بزنیم\چای 


بخوریم \ شعر بخوانیم\ بچه های قشنگ بیاوریم\و تو مثل سرداران جنگی\ هی مدال های 


مختلف پیروزی ات را به گردنم بیاندازی\ و من هر روز مهرم را به تو ببخشم....

 

سیگارت را دووود میکنم\ پرنده ای می شوم روی سیم های تلفن\که با دانه ای در دهان\برای 


جفت منتظرش اوج میگیرد...

 

اعتراف میکنم\که هیچ مردی جزتو\نمیتواند طعم نعنا و سیب را یکجا بدهد\هیچ مردی نمیتواند\ 


در سرزمین مادری اش\صاحب این همه پونه ی وحشی باشد...

 

میخواهم چند دست بغلت کنم\چرخ بزنم و تو\با خنده بپرسی\چند دور دیگر \ دورِ دنیایت 


میچرخانی ام...

 

برای فتح مرزهای تو بی تابم\حتی وقتی با اخم میخوابی\پرچم سفید صلح ات را تووی هوا تاب 


بده\تا رو به روی هم بنشینیم\و اندام مان را عادلانه قسمت کنیم...

 

من که سیب ندارم\دست هایم را تعارف میکنم\و تو تقویم ها را از فریب پاک کن



۳:۲۱ شب

نوشته شده در یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 14:44 توسط سوفی صابری|

من باز دارم خواب می بینم 
خواب تو که انقد ازم دوری
عمدا منو ول میکنی می ری
اما بهم میگی که مجبوری
انقدر رویای تو شیرینه
که توی بیداری هنوز خوابم
تا فتح آغوش تو می جنگم
تا لمس دستای تو بی تابم
روزامو لبریز خودت کردی
شب هامو از عطر تنت سرشار
یا باش و رویاهامو کامل کن
یا واقعا دست از سرم بردار
سیگارو روشن میکنم بی تو
پک میزنم هی اوج میگیرم
افسوس لبهاتو نبوسیدم
افسوس با افسوس می میرم
هیچ اتفاق تازه ای جز تو
اندوهِ شبهامو نمیگیره
هیچ اتفاقی بدتر از این نیست
عطرت داره از پیرهنم می ره
هی می کشم تیغای بی رحم و
روو آبیه رگهای مایوسم
هی لعنتی خوابی نمی بینی
با گریه رویاهاتو می بوسم
سیگارو روشن میکنم بی تو
پک میزنم هی اوج میگیرم
افسوس لبهاتو نبوسیدم
افسوس با افسوس می میرم
شب با همه حجمش نمی تونه
حتی حریف گریه هام باشه
ای کاش میشد دست تو یکبار
اندازه ی تن پوش من باشه
لعنت به پایان همین قصه
لعنت به بارونی که می باره
حتی سکوتت بوی بد میده
رویای من لبهاتو کم داره
سیگارو روشن میکنم بی تو
پک میزنم هی اوج میگیرم
افسوس لبهاتو نبوسیدم
افسوس با افسوس می میرم...
نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 14:14 توسط سوفی صابری|

 

بگذار سیگار تمام شود بعد ...

به خدا

من یک لب بیشتر ندارم ...

نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 19:10 توسط سوفی صابری|

 

 همه ی دوئل های دنیا یک رسم دارند...

 
قبل ازآنکه قدم دهم را برداری
 
به تو شلیک میشود!!
 
این را میدانم
 
اما دیگر برای همه چیز دیر شده
 
...تو هفت تیرت را هم آماده کردی
 
پس...بیا به هم پشت کنیم
 
من رو به آپارتمانم قدم برمی دارم
تو به سمت ایستگاه قطار...
نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 13:32 توسط سوفی صابری|

بادبادکت را رها کن


از گلویت خواهرم . . .


دیکتاتور آنقدر قدرت ندارد که قاعده ی دیگری بسازد


برای منحنی لبخند تو


با اینکه این روزها


پرنده ممنوع است اینجا


اما آسمانی که در چشم های توست


فقط به درد پرواز می خورد


و شبی که در گیس هایت خوابیده


فقط به درد سپیده زدن . . .


خواهرم


فریاد بزن


تو را نمی شود تنها با ۱۱ سپتامبر


آزادی مصر


شلوغی های تهران


و یا با عکس هایی که عکاسان از تو می گیرند شناخت . . .


تو کلمه ای هستی که هزار سال است


از کتاب ها پاک شده


و اسمت توی هیچ لغت نامه ای نیست


نشان تو این بادبادک ها نیست


هزار سال بیشتر است شاید


که دروغ اعتبار گرفته


و دیگر کسی تو را به نام نمی شناسد خواهرم


تو بادبادک نیستی


تو کلمه ای هستی که در هیچ کتابی


نمی توان خواند : انسان


تو دست های کوچک ماه هستی


تو صدایی هستی

 

که هنوزدر هیچ گلویی نوشته نشده


و بال هایی هستی که بلوغ شان به تعویق افتاده


گیس هایت را رها کن خواهرم


گیس هایت را رها کن


و همین کنار گوشه ها منتظر باش


دیکتاتور روزی از این سرزمین خواهد رفت


از این اوراق زرد خاک گرفته


وتو می توانی بدون هراس


روسری ات را مرتب کنی


قرارمان کنار قونیه و قاف


کمی از مثنوی و حضرت مولانا


کنار این آسمان منتظر باش


کنار این آسمان منتظر باش


و بادبادکت را رها کن


از گلویت


خواهرم . . .


نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 3:38 توسط سوفی صابری|

 

اگر زنی غارنشین بودم


و عاشق مردی غارنشین می
 شدم


بی شک عاشقانه ترین کتیبۀ تصویری


دفتر شعر من بود


با کنده کاری های بوسه اش ...

نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 16:32 توسط سوفی صابری|


بگذار قفل و کلیدها کار خودشان را بکنند

ما چرا باور کنیم درهای بسته ی بین خودمان را؟

نگاه کن

گنجشک های مست پشت پنجره

زندگی را با خود از این شاخه به آن شاخه می برند

تو اما روی کاناپه بست نشسته ای

و میگذاری کوچه هایمان به بن بست برسند

بی خیال با کامواهای آبی ات دریا می بافی

من آن طرف نگاهت دست و پا میزنم در خودم

عینک آوردم

تعارف کردم به تو

و سعی کردم خودم را به درشت نمایی بزنم

تو اما همچنان دریا می بافی

که مرا غرق کرده باشی...



این روزها دلتنگ خیلی چیزهام...



نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 1:39 توسط سوفی صابری|

 

دوستان عزیز سلام
منتظر نقد موشکافانه شما در سایت طراز سخن هستم
مرسی از همه ... 

http://ghazalerooz.blogfa.com

نوشته شده در جمعه 8 بهمن1389ساعت 15:17 توسط سوفی صابری|

 

گور بابای عینک !!!

عاشق تر از همه ی ما

موش کوری است

که زیبائی جفتش را

چشم بسته باور میکند ...

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 14:34 توسط سوفی صابری|

بوی خوش نارنج و عود و عنبری تو

انجیل و تورات و زبوری دیگری تو

تفسیرالمیزان چشمت را نوشتند

بی معجزه اثبات شد پیغمبری تو

عطرتنت اوضاع کاشان را به هم ریخت

پیداست از گل های  قمصر بهتری تو

 تا پرچم زلفت میانِ باد رقصید

احساس کردم کاوه ی آهنگری تو

رکسانه های شهرمان را زهر دادند

شبگریه های خلوت اسکندری تو

دل خسته ای از زندگی از این یهودا

مثل مسیحا فکر شام آخری تو

دلشوره میگیرد زمین از اشک هایت

شرجی ترین بغض شب شهریوری تو

باران یادت بی امان می بارد اینجا

مرداب دلتنگم گل نیلوفری تو

 بگذار راحت تر بگویم حرف خودرا

آقای شاعر مسلک من محشری تو

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 13:59 توسط سوفی صابری|

تو ترامادولی که می بخشی

نشٹگی را به جسم خسته ی من

آخرین پک به عمق سیگاری

لای انگشت های بسته ی من

چقَدَر بی جهت به فکر توام

سمت چشمان تو سرازیرم

مثل یک رخت پهن روی طناب

توی دستان باد درگیرم

بگذار عشق مهربان باشد

برسد این دما به نقطه ی جوش

بی تو درگیر بی کسی هستم

مثل دیوارهای پیچک پوش

کاش میشد که عاشقم باشی

کاش میشد بغل کنی من را

مثل بغضت درست حس بکنی

 دردهای مدامِ این زن را

حال تلخ مرا نمی فهمی

مثل گلهای خشک سنگ مزار

سر به سر در دلم جنون دارم

دست از این نیامدن بردار...

نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389ساعت 3:47 توسط سوفی صابری|

همین که هستی

همین که نگاهت می کنم

همین که می خندی

همین که مست می شوم

و خودم را می آویزم به شانه ی تو

.

.

.

خوب است ...

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 23:31 توسط سوفی صابری|

نمی دانم تا کی دوستم داری

هرجا که باشد

باشد

هرجا تمام شد

اسمش را می گذارم

آخرِ خطِ من

باشد؟

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 23:28 توسط سوفی صابری|

از نارنجی های خوشرنگ پیراهنم

تا

سرخابی گونه هام

برای تو راه طولانی ای نبود

.

.

.

.

به هم ریخته ام

تمام رنگ هایم بدون تو

بی رنگ است ...

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 22:44 توسط سوفی صابری|

بیشتر از همه ی روزهای نرفته دوستت دارم

بیشتر از همه ی لحظه های نبودنت

حتی اگر نباشی

این جرقه

همه ی کاغذهایم را خواهد سوزاند

تا زمستان

خیلی هم سرد نباشد...



اینجا داره برف می باره ...

نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 1:26 توسط سوفی صابری|

تو

همیشه مسافر بودی

و من

همیشه پنهان ، پشت پرچین حسرت

می ایستادم به بدرقه ات ،

کاسه ای از اشک در دستم

می پاشیدم عکس ماه را

پشت سرت....

نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 0:50 توسط سوفی صابری|

بوی تند توت ، عطر مست گندم زارها

رفته اند از کوچه..پنداری تمام سارها

بلخم و تاراج چنگیزی ترین ویرانگری

بر تنم باریده بغض ممتد عیارها

وارث ویرانی ستارخانم بی گمان

می کشد یک روز من را درد این سردارها

مثل بم از گریه می لرزد تمام پیکرم

می برم تنهایی ام را زیر این آوارها

بعد از این موی سیاه و چشم زیبا شرط نیست

باز کن از گردنت جادوی مهره مارها

ما تمام عمر پای زندگیمان سوختیم

له شدن هم سرنوشت تلخ ته سیگارها ...





نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 15:59 توسط سوفی صابری|

همیشه دوستت دارم را

بلند

بلند

میگفتی...

 دوستش داشتی

دوستت دارم را می گویم
.
.
پیراهنت آماده ست

کفش هایت به راه

موهایم را زدم ، همین دیروز...

حالا ،

به چهل گیس نداشته ام قسم 

دیگر می توانی دست در دست من

در زیباترین پارکهای شهر

قدم بزنی

گنجشکها را نشانم بدهی

برایم قاصدک بچینی

دیدی

من آماده ام

فقط ببین

تو می توانی

پا به پای من

در خیالم قدم بزنی؟

نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 2:10 توسط سوفی صابری|

قرص می خورم و دچار می شوم

انگار آمده ای با بادهای همواره

در اتاقی که نه سه است

               نه در

              نه چهار

با آدمهايي كه جشن گرفته اند توهم با هم بودن مان را !!!!!

در اتاقي كه

توضيح میدهد

بهار نيامده

زمستان  هم خیال رفتن ندارد

و دستهاي جشن اين مردم بيخودي بهم مي خورد و شادي بالا مي آورد.

قرص مي خورم

بهار را در رگهاي تو تزريق مي كنم

زمستان را در گلوي خودم

تا انگار آمده باشي با بهاری ديگر به اتاقم

 براي تو مست كرده ام

و زير تب و لرز شب ها به هذيان هاي خود پاسخ آري داده ام

وام مي گيرمت و ديگر پس نمي دهم

خانه و اسباب و لبخند گرم

خواب بعد از ظهر هاي تو را

پس مي خورم قرص را ، كه ماه امشب چشمان تو است

و فكر مي كنم اگر ماه رويت را نبينيم

بهار بیاید كه چه؟

در بهاري كه نيامد

نه شكوفه هست نه باد بهاري

فقط در

         باز

            و

           چشم

                   باز

                      و

            اميدي كه با توهم هاي تو عروسك مي گرداند در اتاق

در اتاقي كه نه در دارد

               نه سه

               نه چهار

و از ابردودسيگار دارد باران مي آيد

باراني كه هيچگاه    نه آمد

                           نه بند آمد...


زیاد جدی نگیرید ، این روزها خیلی حالم بده ....

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 21:16 توسط سوفی صابری|

حتی اگر آرامشم را پس بگیرم

از سوختن با خاطراتت ناگزیرم

عمری عروس قصه هایت بودم اما

جا مانده ام با پیرهن های حریرم

خط میزنم هرشنبه های دوری ات را

تا جمعه ها بر روی تقویمت بمیرم

دلتنگ تابستان تبریز تو هستم

ای کاش سمت جاده برگردد مسیرم

من در غزل هایی که مضمونش تو باشی

خیلی تبحر دارم اما سخت گیرم

ای ماه دور از دسترس در برج عقرب

من آن پلنگ زخمی تنها و پیرم

میترسم از روزی که برگردی ببینی

بی تو توافق کرده ام با هفت تیرم ...




نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 14:52 توسط سوفی صابری|

 شلوارِ جین

روی طناب

با قاصدک ، عشق بازی میکند

.

.

.

پنجره را می بندم ....

نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت 15:28 توسط سوفی صابری|

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

کارمان را به غم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای

عاشقت بودم و هرگز نشنیدی به درک

میوه ی کال غزل بودم و از بخت بدم

تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست

جنس پاخورده ی بازار خریدی به درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین

سادگی کردی و از دام پریدی به درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد

میکشی از ته دل آه شدیدی به درک

نوشدارو شدی اما به گمانم قدری

دیر بالای سرکشته رسیدی به درک...



نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 20:38 توسط سوفی صابری|

وقتی که هر شب

عقربه های موذی

به ساعت گناه کبیره ی ما

نزدیک می شوند

ناقوس های درد

در سرم بی تابی می کنند...

دیگر دیازپام

خواب به چشم های منتظرم نمی آورد

ساعت های قرارمان را تنها

عربده می زنم ...

نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 18:10 توسط سوفی صابری|


آخرين مطالب
» پشت پنجره هنوزم چشم به راهت می شینم ...
» بیداد ...
» قطعه ی ۱۲۱ ...
» راحتم بگذارید ....
» باد یادِ عاشقان را برد ....
» چل گیس ...
» این روزها بوی گند می دهند...
» برای مردی با اخم های شکلاتی...
» این ترانه جز تو ارزش دیگری ندارد ...
» فرصت ...
Design By : Pars Skin